کشور مصر در زمان قدیم شهرتی داشت که در اعصار بعد , آن شهرت را کشور هندوستان به دست آورد . مردم مشرق زمین کشور مصر را سرزمین عجایب می دانستند و فکر می کردند که در آنجا , زمین پوشیده از طلاست و درخت ها میوه های جواهر می دهند.

ولی این را هم می گفتند که فرعون مصر دارای نیرومند ترین ارتش جهان است و یک قسمت از سربازانش سیاه پوستانی سوار بر فیلهای بزرگ می باشند و آن فیل ها به قدری بزرگند که فیل های هندوستان در کنارشان بسیار کوچک بودند و هرکس که بهمصر لشگر کشی کند شکست خواهد خورد و هیچ پادشاهی نتوانسته کشور مصر را اشغال نماید چون این کشور دارای یک ارتش نیرومند می باشد .

و البته بعضی از باورهای مردم آن زمان واقعیت داشت . زیرا در مصر آن قدر طلا بود که در آن عصر در تمام دنیا آن مقدار طلا وجود نداشت.

کمبوجیه هم مثل دیگران شهرت کشور مصر را شنیده بود و میل داشت آن کشور را ببیند و در زمان حیات پدرش موفق به دیدار مصر نشد و بعد از مرگ او تصمیم گرفت که در صورت امکان سفری به مصر بکند. به دلیل در گیری بین ملوانان یک کشتی قبرسی که از کشور های تحت الحمایه ایران بود و کشته شدن دوازده نفر و تقاضای حاکم قبرس از پادشاه ایران در مورد دخالت و حفظ جان اتباع ایرانی , کمبوجیه نامه ای به فرعون مصر نوشت و گفت: که فرعون باید خون بهای مقتولین و غرامت مجروحین را بپردازد , اما فرعون در جواب کمبوجیه نوشت , به تو نمی رسد که در کار کشور من مداخله نمایی , و این واقعه اولین علت بروز جنگ بین کمبوجیه و فرعون گردید.

به دسور کمبوجیه جهت لشگرکشی به مصر و جنگ با فرعون مصر دویست و پنجاه کشتی جنگی درجه ی اول از نوع کشتی هایی که سه ردیف پاروزن , یکی بالای دیگری در آن به پارو زدن مشغول بودند , در بنادر مشرق دریای مدیترانه , از بندر کنونی اسکندریه تا بندر عکا و همچنین جزیره ی قبرس متمرکز شدند و علاوه بر کشتی های مزبور تعدادی کشتی درجه ی دوم و سوم نیز در آن بنادر متمرکز گردیدند , و کمبوجیه تصمیم گرفته بود که عده ای از سربازان خود را با نیروی در یایی از راه دریا به مصر بفرستد و قسمت اعظم قشون را از راه خشگی به سوی مصر اعزام کردند.

گزنفون می گوید: شماره ی سربازان که از بنادر مشرق دریای مدیترانه متمرکز شدند تا آنجا به مصر بروند دویست و پنجاه هزار نفر بود .

فرمانده ی نیروی دریایی ایران افسری بود به ایم ناوخدا ( هیست اسب ) و در نیروی زمینی کمبوجیه هم افسری بنام داریوش از امیرزادگان هخامنشی سمت ریاست ستادارتش را داشت. هرودوت می گوید جنگ بین کمبوجیه و فرعون مصر  ( در منطقه ی کنونی بند سوئز ) در روز پانزدهم اردیبهشت ماه 525 قبل از میلاد مسیح در گرفت . نبرد با کاردانی سرداران ایرانی تحت فرماندهی داریوش از آغاز با برتری نیروهای ایرانی همراه بود و هنوز خورشید غروب نکرده بود که علائم شکست و ازهم پاشیدگی سپاه فرعون نمودار گردید.

کمبوجیه شخصی را مامور کرد که به فرعون بگوید اگر تسلین شود احترامش محفوظ خواهد ماند , مشروط بر این که فرمان ترک مقاومت سربازان خود را هم صادر نماید.

فرعون می فهمید که اگر مقاومت کند همه ی سربازانش کشته خواهند شد بدون این که وضع جنگ تغییر نماید , لذا فرمان ترک مقاومت را صادر کرد و طوری به راستگویی ایرانیان عقیده داشت که فقط قول کمبوجیه پادشاه ایران را برای این که با او به احتران رفتار خواهد کرد, کافی دانست و بدون در خواست هیچ نوع تضمین به طرف جایگاه پادشاه ایران روان شد. و در غروب روز شروع جنگ و نبرد, سپاه کمبوجیه با پیروزی بر ارتش فرعون خاتمه یافت و کمبوجیه وارد شهر ممفیس پایتخت مصر شد.

وقتی کمبوجیه وارد ممفیس شد , بعد از این که از امور لشگری فراغت حاصل کرد به سوی معبد آمون رفت تا این که نسبت به خدای مصریان ابراز احترام نماید , تردیدی وجود ندارد که کمبوجیه آن رسم را از پدرش کوروش بزرگ فرا گرفته بود و اکنون در مصر یک نقاشی دیواری روی سنگ وجود دارد که کمبوجیه پادشاه ایران را در حال ادای احترام نسبت به خدای مصریان نشان می دهند .

ایرانیان در دوره ی هخامنشیان مردمی بودند راستگو و درست کردار و از چند چیز بشدت نفرت داشتند و از آن جمله بودند اهانت نسبت به اموات و تجاوز به زن ها . ایرانیان در دوره ی هخامنشیان به راستی عفیف به شمار می آمدند , کتزیاس مورخ و طبیب یونانی که بیست سال در ایران به سر برد . گفت که در ایران روسوبی ندیدم و نشنیدم که کسی بین زنهای ایرانی روسبی دیده باشد .

احترامی که کمبوجیه به آمون گذاشت برای فریب دادن مصریان نبود و دلیلش این است که دارایی آمون خدای مصریان وحتی دارایی معابد مصری را به تصف در نیاورد , در صورتی که دارایی فرعون را تصرف نمود و هرچه زر و سیم و مس در خزانه فرعون پزآمون بود مصیب کمبوجیه شد و در همان موقع کاهنان معابد آمون نام کمبوجیه را با احترام و نیکی بر زبان می آوردند که دست تجاوز به سوی اموال معابد دراز نکرده است .

کمبوجیه وقتی وارد ممفیس شد دستور داد که هر سرباز ارتش او هر چه از مصری ها خریداری می کنند باید قیمت آن را تمام و کمال بپردازند و اگر بدون پرداخت قیمت , چیزی را از یک مصری بگیرید , به قتل خواهد رسید و سربازان ایرانی بدون دادن پول چیزی خریداری نمی کردند , در همان سال اول که کمبوجیه وارد مصر شد طوری به مصریها کمک کرد که مصریان او را ( رزاق مصر ) خواندند و چگونگی آن واقعه از این قرار است , رود نیل در پاییز 527 قبل از میلاد به خوبی طغیان نکرد و محصول غله کم شد و هنگامی که کمبوجیه وارد مصر گردید قیمت خوارو بار گران بود و مردم از حیث خواروبار در مضیقه بودند.

آنهائیکه برای مصرف خانوادگی دارای غلات و حبوبات بودند بروز نمی دادند که آذوقه دارند و سوداگران هم هرچه داشتند پنهان می کردند تا اینکه بتوانند به ده برابر قیمت عادی بفروشند . وقتی کمبوجیه فهمید که مردم مصر از این که شط نیل طغیان نکرده متوحش شده اند و خوار و بار نایاب گردیده به تمام کشتی های جنگی و حامل سرباز مصر و ایران دستور داد که به بنادر سوریه و آسیای صغیر ویونان بروند و گندم خریداری کنند و بیاورند و اگر گندم به قدر کافی نیافتند از سایر غلات و حبوبات خریداری نمایند و به مصر انتقال دهند .

علاوه بر آن کشتی ها, تعداد زیادی از کشتی های بازرگانی و کرایه , به امر کمبوجیه مامور حمل گندم به مصر شدند , و اسناد تاریخی مصر حاکی است که آنقدر غله وارد مصر شد که نان مثل سالهای فراوانی ارزان به دست مردم رسید و به همین جهت کمبوجیه مورد احترام مردم مصر واقع گردید و او را رازق مصر خواندند.

کمبوجیه در مدت اقامت در مصر با مردم به عدل رفتار کردند و متجاوزین به حقوق مردم را مجازات نمود.

گزنفون می گوید: (( دستور زنده پوست کندن یک قاضی رشوه گیر که از طرف کمبوجیه صادر شد در نظر ما زننده است , در صورتی که ایرانیان آن را یکی از کار های خوب کمبوجیه می دانند و عقیده دارند یک قاضی رشوه گیر مستوجب آن است که پوستش زنده کنده بشود.))

کمبوجیه در آغاز فصل پاییز سال 522 قبل از میلاد از ممفیس پایتخت مصر برای مراجعت به ایران به راه افتاد و بعد از حدود 3 سال و 4 ماه اقامت در مصر بسوی وطن ( ایران ) حرکت کرد. آن چه سسب شد که کمبوجیه به توقف در مصر خاتمه بدهند و راه ایران را پیش بگیرداین بود که از ایران خبر رسید بریه برادرش دعوی سلطنت کرده است , بدون این که نقاب از چهره بردارد . به موجب گزارش هایی که از ایران به کمبوجیه رسید , بردیه گفته بود: برادرم کمبوجیه در مصر کشته شده و سلطنت ایران از آن من است , ولی بااین که خود را پادشاه ایران می دانست و و بر تخت سلطنت می نشست نقاب از چهره بر نمی داشت و این موضوع برای کمبوجیه تعجب انگیز بود, زیرا دیگر بردیه اجبار نداشت که نقاب بر چهره داشته باشد و می توانست که آن را از چهره بردارد.